X
تبلیغات
مخاطب خاص

مخاطب خاص

لـــــــــــبه تــــــــــــیـغ

تنفر

چقدر تلخ شده ام امشب

مانند یک قهوه تلخ که به شکر نیاز دارد

من اینجا در هجوم خیانت ها در حال خفه شدنم

برای اولین بار از خودم متنفر شدم

باور نمی شود ... من چه بودم ... چه شدم

خسته شدم از خودم ... لاف عاشقی می زنم

با خودم روراست نیستم

من کجای دنیای توهم زندگی می کنم

نفرین به من ... نفرین به من ... برای اولین بار از خودم متنفرم شدم

متنفرم از خودم ....


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  | 

خوب بمان

اگر روزی رسیدی که من نبودم
تمام وصیتم به تو این است

" خوب بمان "
از آن خوب هایی که من عاشقش بودم .... !


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  | 

جز تو

بودنت را دوست دارم

وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی

و به آغوشت سفت مرا مے فشارے

و وادارم مے کنے

که به هیچ کس فکر نکنم

جـــــــز تــــــو ... !


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  | 

هیاهو

در این هیاهوی خلق

که پُتک بر آرامش ات میزند

دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی!

دست خودم را بگیرم

برویم صحبت کنان

تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی!

نفرین به اجتماع

که نمی گذارد صدا به صدا برسد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  | 

خدانگهدار

"پست ثابت "

بوی بی تفاوتی می آید

احساس می کنم چمدانت را بسته ای

بغض هایم شده درد بی درمانی که مرا می آزارد

احساس می کنم بوی خیانت می دهی ...

لبخند , گوشه ی لبت مانند ...نیشخندی تمسخر آمیز است

حس بدی دارم امشب ...

آن عطر همیشگیت را نزدی

عطر ناآشنایی فضای عشقمان را پر کرده ...

دست هایت را در جیبت فرو برده ای

از چشمانت موج ترحم می بارد ...

سکوت کرده ام ...

در روی پاشنه چرخید آرام برگشتی و گفتی :

"خدا نگهدار "

فقط احساس کردم سرم گیج رفت

و بسته های قرص فرو ریخت

در هنوز نیمه باز است ....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  | 

نبودن من

حس از دست دادن خوب است

برای من که سال هاست تو را از دست داده ام

دیگر تفاوتی نمی کند چه با تو چه بی تو

انگار یه چیز در وجودم معنا ندارد ...

درک نمی کنم تو را ...

گاهی بر سر بودن یا نبودن ماندن یا نماندن

تردید دارم ...

خسته شدم از تمام این حرف های تکراری

تو حتی در خودت مانده ای ...

می دانی خواستن تو خیلی شیرین است

اما دیگر بس  است وقتی تو آنقدر دوری

که من دیگر برای بازگشتت تلاشی نمی کنم

دیگر بس است من تمام زندگیم را باختم

این تویی که خودت برای زندگی مهمی نه

من ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  | 

لباس عروس

آرزو یه آرزوی قشنگ توی لباس عروسی

گاهی وقتا تصورش می کردم

قشنگ باشه ... بلند باشه

با یه دست گل سرخ

ولی دارم کم کم آرزوی قشنگ لباس عروس رو فراموش می کنم

انگار تو هنوز هم لباس عروس رو توی تن من نمی بینی

دارم رد می شم از تمام خواسته هایم

چقد آرزوی دوری بود

" لباس سفید عروسی "


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط بـــــــــــهاره  |